close
تبلیغات در اینترنت
زندگی نامه خيام نيشابوري
loading...

سایت پروژه های علمی

زندگی نامه خيام نيشابوري

زندگی نامه خيام نيشابوري

تحقیق رایگان  سایت علمی و پزوهشی اسمان

زندگی نامه خيام نيشابوري

اســــــرار ازل را نه تو داني و نه من            وين حرف معما نه تو خواني و نه من

هست از پس پرده گفتگوي من و تو           چون پرده برافتد نه تو ماني و نه من

ترانه ها و اشعار خيام هيچ وقت تازگي و لطافت خود را از دست نخواهد داد . چون اين ترانه هاي در ظاهر كوچك ولي پر مغز تمام مسائل مهم و تاريك فلسفي را در دوران مختلف انسان را سرگردان كرده و او را به وادي سرگرداني كشانده ، و افكاري را كه جبراً به او تحميل شده و اسراري را كه برايش لاينحل باقي مانده مطرح مي كند . خيام ترجمان شكنجه هاي روحي ، و فرياد او انعكاس دردها و اضطرابها ، ترسها ، اميدها و ياسهاي ميليون ها نوع نسل بشر است . خيام ترانه هاي ناب فلسفي را با زيبايي تمام به زبان آورده و بدرستي كه لقبهايي كه به او نسبت داده اند در خور شان والايي چون اوست . از جمله القاب وي حجه الحق مي باشد . حكيم ابوالفتح خيام نيشابوري از حكما و رياضي دانان و شاعران بزرگ ايران در اواخر قرن 5 و اوايل قرن 6 است . نامش عمر و كنيه اش ابوالفتح  و لقبش غياث الدين و نام پدرش ابراهيم بوده است شهرت او به خيام به درستي معلوم نيست . ظاهراً پدرش اين عنوان را داشته و شايد چادر دوز بوده است . از تاريخ تولدش اطلاع چندان يدر دست نيست و سال وفاتش نيز بدرستي معلوم نمي باشد . آنچه مي دانيم اين است كه از سال 520 هجري دور نبوده است . زندگي خيام مانند ديگر بزرگان مجهول است . اما بزرگي او همه جا نمايان است چنانكه در سال 467 در سلطنت جلال الدين ملكشاه سلجوقي و وزارت خواجه نظام الملك چون خواستند تقريب تقويم يعني محاسبه سال و ماه را موافق قواعد نجومي به درستي معين كنند . هيئتي از دانشمندان اهل فن هيئت و نجوم را براي اين مقصود برگزيدند . و مأمور ساختند تا محاسبه را ترتيب دادند و آن درست ترين محاسبه سال شماري و معروف به تقويم جلالي است و خيام يكي از آن دانشمندان بوده و گويا بر همه مقدم بوده است از جمله مطالبي كه در مورد خيام  گفته شده اين است كه : خيام و حسن صباح و خواجه نظام الملك از دوران كودكي و همدرسي نزديك استاد برخوردار شدند . اگر چه اين هر سه بزرگ معاصر يكديگر بوده اند ليكن هم شاگردي آنان بعيد به نظر مي رسد زيرا وفات خيام در حدود سالهاي 509 يا 517 يا سنين ديگر است .

وفات حسن صباح در سال 518 اتفاق افتاده و اگر اين دو در كودكي با نظام الملك در نزديك استاد درس مي خواندند مي بايست با خواجه هم سال باشند و چون خواجه به سال 408 تولد يافته پس ناگزير سن دو همدرس او هنگام وفات مي بايست به يكصد و دو رسيده باشد و چنين امري غريب الاتفاقي در شرح حال اين دو بزرگ به نظر نرسيده است . در احوال خيام گفته اند : در تصنيف و تعليم بخل داشت و تند خو بود . تندخويي او را مي توان تصديق كرد چون از سخنش پيداست كه بسيار حساس بوده و بنابراين از ناملايمات زود به شدت متألم مي شده تندخويي مي كرده است . خيام نزد همه دانشمندان همچنين بزرگان و سلاطين منزلتي عظيم داشته است و در حكمت او را تالي ابو علي سينا مي خوانند .

در رياضيات وي را سر آمد فضلا مي شمردند . در احكام نجوم هم قول او را مسلم مي داشتند . اگر چه ظاهراً او خود چندان اعتقادي به درستي آن احكام نداشت ، خيام در فن و جبر و مقابله معلومات تازه بدست آورده بود .كتابيدر اين باب نوشته كه معروفاست رسالت ديگر هم در موضوعات علمي ديگر دارد كه همه بسيار كوچك و مختصر است و روي هم رفته مي توان تصديق كرد كه خيام پرگويي را دوست نداشته است . افسوس و صد افسوس كه خيام را آنگونه كه بايد نشناختند چرا كه خيام اگر چه در درجه  اول از عالمان و فاضلان بوده است ولي عامه مردم او را به سبب رباعياتش مي شناسند و جاي بسي تأسف است كه هر چند خيام اين رباعيات نامي را ساخته ، مردم ما از عارف و عامي قدر او را ندانسته و تصوراتي متعصبانه و وهم آلود و خشك دربارة او كرده اند كه مي توان گفت « مظلوم واقع شده است . » عابدان و مقدسان خشك ماب اشعار او را كفر آميز دانسته و عامه مردم او را شرابخوار پنداشته اند و به اشعار او فقط از نظر تحريض و ترغيب به ميخوارگي نگريسته اند . و جماعتي او را بي اعتقاد به مبدأ و معاد معرفي كرده اند ، كسانيكه رباعيات خيام را دليل بر كفر و زندقه او دانسته اند ، غافل بوده اند  كه اين جستجوي حقيقت با دين و ايمان منافي نيست و چه مانعي دارد كه كسي بر حسب ايمان قلبي يا دلايل فلسفي به وجود پروردگار يقين داشته باشد و همه تكاليف شرعي خود را بجا نياورد و بگويد من از كار روزگار سر در نياوردم يعني حكمت كار خدا را نيافتم . بلكه اگر گويد عجب است : زيرا كه فهم بشر از دريافت حكمت كار خدا عاجز است و اگر عاج زنبود ، بشر نبود و اگر اين اقرار به جهل و اظهارحيواني كفر است ، پس چراپيغمبر فرمود : « ما عرضناك حق معرفتك » يعني حق اين است كه آنكه اين پرسشها را مي كند ، ديندار است زيرا معلوم مي شود به حقيقتي قائل است كه آن را در نيافته و مي جويد تا آن را بيابد اما آنكه به هيچ حقيقتي قائل نيست مي داند .فكرش آسوده است و چيزي ندارد كه بجويد . پس كساني كه خيام را از جهت اظهار در كار جهان سرزنش مي كنند ، ملتفت نيستند كه خود نيز چيزي در نيافته اند و در جهل مركب به سر مي برند . چرا كه در نيافته اند و معني حرف آنها اين است كه حقيقت منم سر اطاعت فرو بياور و فضولي مكن و عقلي را كه خدا به تو داده تا حقيقت را بجويي كنار بگذار و اين در شرح حكمت و معرفت كفر است و اگر اعتراض اين است كه چرا به اين شيوه سخن مي گويي ، فراموش كرده است كه اين شعر است و لحن سخن شعر غير از لحن تعليم دين و فلسفه است . عده اي ديگر خيام را صوفي دانسته اند و به رباعياتش معني تصوفي داده اند . ممكن است خيام اصول تصوف را پسنديده و تصديق داشته باشد و گاهي اوقات هم افكارش با عقايد صوفيان سازگار مي شود و به اين دليل است كه اصول تصوف با هر حقيقتي سازگار است ، و دليلي بر صوفي بودن آن نيست و بر خلاف نظر آنها اكثر رباعياتش صوفيانه  نيست . عده اي ديگر گفته اند : مذهب تناسخ داشته ، اما مأخذ اين ادعا معلوم نيست و به علاوه اگر خيام تناسخي بوده ، چرا مكرر در رباعيات خود  اظهار تأسف مي كند كه مي رويم و بر نمي گرديم و چرا اين اندازه از مرگ متأثر است . خصايص كلام خيام : نخست اينكه در نهايت فصاحت و بلاغت است . در سلامت و رواني مانند آب است ساده و دور از تصنع و تكلف است و از ريا و تظاهر فرسنگها دور است . صنعت شاعري به خرج نمي دهد ، تخيلات شاعرانه نمي جويد . همه متوجه معنايي است كه منظور نظر اوست . در رباعيات او آنچه بصورت خيالات شاعري مي نمايد ، در واقع تنبه و تذكر به نكات و دقايق است . سبزه مي بيند و خود را متنبه مي شود كه اين سبزه از خاك رسته و آنچه امروز خاك است ، ديروز تن و اندام مردمان بوده است . به كاخ و ايوان مي نگرد و به ياد مي آورد كه در اين كاخ پادشاهان مي زيستند و امروز قرارگاه وحش است ، آسمان و ستارگان مي بيند و به فكر فرو مي رود كه سرگرداني اين اجرام براي چيست ؟ و مدبر آنها كيست ؟

ديگر از خصايص خيام ذوق لطيف و حس شديد اوست با اينكه قصد شاعري ندارد ، از ديدن مناظر زيباي طبيعت گل و سبزه و كيفيت شام و بامداد و مهتاب و ابر و باران و مانند آنها بي اختيار طبعش به اهتزاز در مي آيد . نكته اي كه در كلام خيام جلب توجه مي كند تأثري است كه از مرگ خوش اندام و به قول او نگران خورشيد در مي يابد ، چنانچه گويي عزيز يا عزيزاني از زن و فرزند يا محبوبان داشته كه در رفتن داغ بر دل او گذاشته اند و منشاء اين تذكر و تأسف دائمي بر مرگ شده اند و از سخنانش بوي مرگ نمي ايد يا اينكه بيم مرگ دارد . زيرا كسي كه از مرگ مي ترسد اين اندازه اصرار به ياد آوري مرگ نمي كند .

ديگر از خصايص خيام سنگيني و متانت اوست . بذله گويي نمي كند . اهل مزاح و مطايبه نيست . معترض مردم نمي شود . و با كسي كاري ندارد پيداست كه حكيمي متفكر و متذكر است . سخن نمي گويد مگر براي اينكه نكته اي را كه به خاطرش رسيده ابراز كند . مدار فكرش بر دو سه مطلب بيش نيست : و آن تذكر مرگ است و تأسف  بر ناپايداري زندگاني و بي اعتباري روزگار و اينكه بي خبريم و هر چه جستيم نيافتيم و ندانستيم به كجا آمده ايم و چرا مي رويم .

خيام اشعاري به پارسي و تازي و كتابهايي بدين دو زبان دارد . درباره   رباعيات خيام تحقيقات فراواني به زبان پارسي و زبانهاي ديگر صورت گرفته است . استقبال بي نظيري كه از خيام و افكار او در جهان شده باعث گرديده است كه اين رباعيات به بسياري از زبانها ترجمه شود و بسي از اين ترجمه ها با تحقيقاتي دربارة احوال و آثار و افكار خيام همراه باشد . خاورشناسان نيز در اين باب تحقيقات مختلف دارند . خيام رباعيات خود را غالباً به دنبال تفكرات فلسفي سروده و قصد او از ساختن آنها شاعري نبوده به همين سبب وي در عهد خود شهرتي در شاعري نداشته و بنام حكيم و فيلسوف شناخته شده است اما بعدها رباعايت لطيف و فيلسوفانة وي شهرتي حاصل كرد و نام او را در شمار شاعران قرار دادند .

وفات خيام را غالباً در سنين 509 و 517 نوشته اند در نيشابور نقاب در خاك كشيد و روح نا آرامش به پرواز در آمد روحش شاد .

خيام از زبان نويسنده بزرگ كشورمان صادق هدايت

شايد كمتر كتابي در دنيا مانند مجموعه ترانه هاي خيام تحسين شده ، مردود شده ، منفور شده ، تحريف شده ، بهتان خورده ، محكوم گرديده ، حلاجي شده شهرست عمومي و دنيا گير پيدا كرده و سرانجام نا شناس مانده . اگر همه كتابهايي كه راجع به خيام و رباعياتش نوشته شده جمع آوري شود ، تشكيل كتابخانه بزرگي را خواهد داد . ولي كتاب رباعياتي كه به اسم خيام معروف است و در دسترس همه مي باشد ، مجموعه اي است كه از هشتاد الي هزار و دويست رباعي كم و بيش در برابر دارد اما همه آنها به تقريب جنگ مغلوطي از افكار مختلف را تشكيل مي دهند حالا اگر يكي از نسخه هاي رباعيات را از روي تفرع ورق بزنيم و بخوانيم در آن به افكار متضاد ، به مضمونهاي گوناگون و به موضوعهاي قديمي و جديد بر مي خوريم ، بطوريكه اگر يك نفر صد سال عمر كرده باشد و روزي دو مرتبه كيش و مسلك و عقيده خود را عوض كرده باشد . قادر به گفتن چنين افكاري نخواهد بود مضمون اين رباعيات روي فلسفه و عقايد مختلف است ، از قبيل : الهي ، طبيعي ، دهر ، صرفي ، خوشبيني ، بد بيني ، تناسخي ، افيوني بنگي ، شهرت پرستي ، مادي ، مرتاضي ، بي مذهبي ، رندي و قلاشي خدايي و افوري . . .

آيا ممكن است يك نفر اين همه مراحل و حالات مختلف را پيموده باشد و در آخر فيلسوف و رياضيدان و مجم هم باشد ؟ پس تكليف ما در مقابل اين آش در هم جوش چيست ؟

اگر به شرح حال خيام در كتب قديم هم رجوع بكنيم ، به همين اختلاف نظر بر مي خوريم  . اين اختلافي است كه هميشه در اطراف بزرگان روي مي دهد ولي اشتباه مهم از آنجا ناشي شده كه چنانچه بايد اشكال را در انتخاب رباعيات او ايجاد كرده است . در اينجا ما نمي خواهيم به شرح زندگي خيام بپردازيم و يا حدسيات و گفته هاي ديگران را راجع به او تكرار كنيم چرا كه صفحات اين كتاب خيلي محدود است . اساس كتاب ما روي يك هشت رباعي فلسفي قرار گرفته است كه به اسم خيام همان منجم و رياضيدان بزرگ مشهور است و يا به خطا به او نسبت مي دهند . چيزي كه انكار ناپذير است ، اين رباعيات فلسفي در حدود قرن 5 و 6 هجري به زبان فارسي گفته شده است . تاكنون نسخة « بولدن » آكسفورد مي باشد كه در سال 865 در شيراز كتابت شده يعني سه قرن بعد از خيام و داراي 158 رباعي است ولي همان ايراد سابق كم و بيش به اين نسخه وارد است زيرا رباعيات بيگانه نيز در اين مجموعه ديده مي شود «   فيتز جرالد » كه نام تنها مترجم رباعيات خيام بوده بلكه از روح فيلسوف بزرگ نيز ملهم بوده است ، در مجموعه خود بعضي رباعياتي آورده كه نسبت آنها به خيام جايز نيست .

قضاوت فيتز جرالد مهمتر از اغلب شرح حالاتي است كه راجع به خيام در كتب قديم ديده مي شود : چون با ذوق و شامه خودش بهتر رباعيات اصلي خيام را تشخيص داده تا « نيكلا » مترجم فرانسوي ، رباعيات خيام كه  او را به نظر يك شاعر صوفي ديده و معتقد است كه خيام عشق و الوهيت را به لباس شراب و ساقي نشان مي دهد چنانكه از همان ترجمه مغلوط او شخص با   ذوق ديگري مانند « رنان » خيام حقيقي را شناخته است ، قديمي ترين كتابي كه خيام اسم آورده و نويسنده آن ، هم عصر خيام بوده و خودش شاگرد و يكي از دوستان ارادتمند خيام معرفي مي كند و با احترام هر چه بيشتر اسم او را مي برد ، نظامي عروضي مولف چهار مقاله است ولي او خيام را در رديف منجمين ذكر مي كند و اسمي از رباعيات او نمي آورد . كتاب دگير مؤلف كه مؤلف آن ادعا دارد  در ايام طفوليت در مجلس درس خيام  مشرف شده « تاريخ بيهقي » و « تتمه صوان الحكمه » نگارش  ابوالحسن بيهقي مي باشد كه به تقريب در سال 562 تاليف شده است . او نيز از خيام چيز مهمي نمي گويد فقط عنوان او را ذكر مي كند كه :

          دستور ، فيلسوف ، حجه الحق ناميده مي شد . پدران او همه نيشابوري بوده اند و در علوم و حكمت تالي ابوعلي  بوده ولي به شخصه آدمي خشك ، بد خلق و كم حوصله بوده است . در چند كتاب از آثار او معلوم مي شود كه خيام علاوه بر رياضيات و نجوم در طب و لغت و فقه و تاريخ نيز دست داشته و معروف بوده است . ولي در آنجا هم اسمي از اشعار خيام نمي آيد . گويا ترانه هاي خيام در زمان حياتش به  واسطه تعصب مردم مخفي بوده و تدوين نشده و تنها بين يك دسته از دوستان همرنگ و صميمي او شهرت داشته و يا در حاشيه جنگها و كتب اشخاص با ذوق هرزگاهي چند رباعي از او ضبط شده و پس از مرگش منتشر گرديده كه داغ بي مذهبي و گمراهي رويش گذاشته اند .

          بعدها با اضافات مقلدين و دشمنان او جمع آوري شده است . انعكاس رباعيات او در كتاب « مرصاد العباده » ، مي باشد . اولين كتابي كه در آن خيام شاعر مورد گفتگو قرار مي گيرد ، كتاب « خريده القصر » تأليف عمادالدين كاتب اصفهاني ، به زبان عربي است كه در 572 يعني قريب 50 سال بعد از مرگ خيام نوشته شده و مؤلف آن خيام در زمره شعراي خراسان نام برده و ترجمه حال او را آورده است . كتاب ديگري كه خيام شاعر را تحت مطالعه آورده « مرصادالعباد » تأليف نجم الدين رازي مي باشد كه در سال 621 620 تأليف شده . اين كتاب وثيقة بزرگي است زيرا نويسنده آن صوفي متعصبي بوده و از اين لحاظ به عقايد خيام به نظر بطلان نگريسته و نسبت فلسفي و دهري و طبيعي به او مي دهد و مي گويد : ( ص 18 ) « . . . كه ثمرة نظر ايمان است و ثمره قدم عرفان » .

فلسفي و دهري و طبايعي از اين دو مقام محرومند و سرگشته و گم گشته اند . يكي از فضلا كه به  نزد نابينايان به فضل و حكومت و كياست معروف است و آن عمر خيام است از غايت حيرت و ظلالت ، اين بيت را مي گويد :

رباعي

در دايره اي كه آمدن و رفــــتن ماست        آن را نه بدايت نه نهايت پـــــــيداست

« دارنـــده چو تركيب طبـايع آراســـت        بازارچه سبب فكندش اندر كم و كاست ؟

گر زشت آمد اين صور ، عيب كراست ؟       ور نيك آمد ، خرابي از بهر چه خواست » ؟

( ص 227 ) . . . و اما آنچه حكمت در ميرانيدن بعد از حيات و در زنده كردن بعد از ممات چه بود ، تا جواب به آن سرگشتة غافل و گم گشته عاطل مي گويد : « دارنده چو تركيب طبايع آراست . . . »

قضاوت اين شخص ارزش مخصوص در شناسانيدن فكر و فلسفه خيام دارد . مؤلف صوفي مشرب از نيش زبان و فحش نسبت به خيام خودداري نكرده است . البته به واسطه نزديك بودن زمان از هر جهت مؤلف مزبور آشنا تر به زندگي و آثار خيام بوده ، و عقيده خود را درباره او ابراز مي كند . آيا اين خود دليل كافي نيست كه خيام نه تنها صوفي و مذهبي نبوده ، بلكه  بر عكس يكي از دشمنان ترسناك اين فرقه بشمار مي آيد ؟ اسناد ديگر در بعضي از كتب قدما مانند : « نزهه الارواح ، تاريخ الحكماء ، آثار البلاد ، فردوس التواريخ ، » و غيره درباره خيام وجود دارد كه اغلب اشتباه آلود و ساختگي است و از روي تعصب و يا افسانه هاي مجهول نوشته شده و رابطه خيلي دور با خيام حقيقي  دارد . ما در اينجا مجال انتقاد آنها را نداريم . تنها سند مهمي كه از رباعيات اصلي خيام در دست مي باشد ، عبارت است از : رباعيات سيزده گانه « مونس الاحرار » كه در سال 741 هجري نوشته شده و در خاتمه كتاب رباعيات روزن استنساخ و در برلين چاپ شده . ( رجوع شود به نمرات 8 و 10 و 27 و 29 و 41 و 45 و 59  و 62 و 67 و 93 و 115 و 127 ) رباعيات مزبور علاوه بر قدمت تاريخي با روح فلسفه و طرز نگارش خيام درست جور مي آيند و انتقاد مؤلف مرصادالعباد به آنها نيز وارد است پس در اصالت اين سيزده رباعي و دو رباعي مرصاد العباد كه يكي از آنها در هر دو تكرار شده ( غير 100 ) شكي باقي نمي ماند و در ضمن معلوم مي شود كه گوينده آنها يك فلسفة مستقل و طرز فكر واسلوب معين داشته ، و نشان مي دهد كه ما با فيلسوفاني مادي و طبيعي سروكار داريم . از اين رو با كمال اطمينان مي توانيم اين رباعيات چهارده گانه را از خود شاعر بدانيم و آنها را كليد و محك شناسايي رباعيات ديگر خيام قرار بدهيم . از اين قرار 14 رباعي مذكور سند اساسي اين كتاب اين كتاب خواهد بود و در اين صورت هر رباعي كه يك كلمه و يا كنايه مشكوك و صوفي مشرب داشت ، نسبت به آن به خيام جايز نيست مشكل ديگري كه بايد حل شود ، اين است كه مي گويند خيام به اقتضاي سن ، چندين بار افكار و عقايدش عوض شده در ابتدا لاابالي و شرابخوار و كافر و مرتد بوده ودر آخر عمر سعادت رفيق او شده راهي به سوي خدا پيدا كرده و شبي روي مهتابي مشغول باده گساري بوده !  نا گاه  باد تندي وزيدن مي گيرد و كوزه شراب روي زمين مي افتد و مي شكند آن وقت خيام بر آشفته به خدا مي گويد :

ابــــــــــــريق مـي مرا شكستي ربي           بـــــر من در عيش را ببستي ربي

من مي خورم و تو مي كني بد مستي           خاكم به دهن مگر تو مستي ربي

خدا هم او را غضب مي كند ، صورت خيام سياه مي شود و خيام دوباره مي گويد :

ناكرده گناه در جهان كيست ؟ بگو              آن كس كه گنه نكرده چون زيست ؟ بگو

من بد كنم و تو بد مكافات دهي                  پس فرق ميان من و تو چيست ؟ بگـــو

خدا هم او را مي بخشيد و رويش درخشيدن مي گيرد و قلبش روشن مي شود بعد مي گويد : « خدايا مرا بسوي خودت بخوان ! » آن وقت مرغ روح از بدنش پرواز مي كند .

چند رباعي از خيام :

 

خـــيام اگر زباده مستي خوش باش             با مــــاهرخي اگر نشستي خوش باش

چون عاقبت كار جهان نيستي است             انگار كه نيستي چو هستي خوش باش

 

 

از جـــــملة رفتگان اين راه دراز                  باز آمده اي كيست تا بما گويد راز

پس بر سر اين دو راهه آز و نياز                 تا هيچ نماني كه  نمي آيي بـــــاز

 

 

يـك روز زبند عالم آزاد نيم                        يك دم زدن از وجود خود شاد نيم

شاگردي روزگار كردم بسيار                        در كار جهان هنوز استـــــاد نيم

پروين اعتصامي

پروين به كجروان سخن از راستي چه سود      كو آنچنان كسي كه نرنجد زحرف راست

عمر پروين بسيار كوتاه بود او در 25 اسفند 1285 شمسي در تبريز متولد شد كمتر زني از ميان سخنگويان اقبالي همچون پروين داشته كه در دوراني كوتاه سرشار از تفكر و تلاش ذهني و آفرينش هنري است انديشه هاي پروين  در دو مسير كلي در حركت است و اين دو مسير در پايان به وحدت مي رسد كه كل حيات بشري را در بر مي گيرد او در همان حال فلسفه هستي و راز آفرينش و پيچيدگي سرنوشت آدمي را در ارتباط با مابعد الطبيعه در انديشة خود زير و رو مي كند از زندگي عادي و روزمره انسان و تكاليف و وظايف او نيز غافل نيست پروين كه در كودكي به همراه خانواده به تهران آمده بود مقدمات عربي و برخي متون فارسي را در خانه نزد پدر فرا گرفت از همان زمان كودكي پروين با شعر و ادب آشنا شد چرا كه خانه آنها محفل شاعران و فرزانگان آن روزگار بود و پروين با ادبيات و شعر بزرگ مي شد بعد از آموختن ادب فارسي و عربي به مدرسه دخترانه ( ايران نبل ) كه از سوي آمريكا ييان اداره مي شد رفت و در خرداد 1303 شمسي دوره تحصيلي آن مدرسه را به پايان رسانيد پروين بعد از اتمام تحصيل در هم آن مدرسه به تعليم پرداخت اما پروين باز به سوي شعر رو آورد و به گفتن مضامين بكر و لطيف پرداخت پروين روحيه اي متين و آرام داشت چنانكه با حادثة غم انگيز ناكامي در ازدواجش و مرگ پدر با فروتني و وقار هر دو حادثه را پذيرفت . چنانكه پروين در 19 تيرماه 1313 با پسر عموي خود به نام فضل ا. . . كه رئيس شهرباني بود در كرمانشاه ازدواج كرد و چهار ماه پس از عقد با همسر خود به كرمانشاه رفت اما از همان آغاز پيدا بود كه ديگر با دل و جان به شعر و شاعري نمي پرداخت چرا كه روح خشن و نظامي شوهرش با روح لطيف پروين هم خواني نداشت پروين نمي توانست برخوردهاي او را تحمل كند پس با برادرش راهي تهران شد و سرانجام در 11 مرداد 1314 با چشم پوشي از مهريه از وي جدا شد اين تجربه تلخ از زندگاني مشترك پروين را در دنيايي از غم و اندوه و انزوا فرو برد و با هم متوسل به روحيه آرام خود شد و از كم و كيف آن با هيچ كس صحبت نكرد فقط چند بيت سرود :

ايـن گل تو ز جمعيت گلزار چه ديــــدي       جز سرزنش و بد سري خار چه ديــدي

اي لـعل دل افروز تو با اين همه پرتـــو       جز مشتري سفله به بازار چه ديـــدي

رفتي به چمن ، ليك قفس گشت نصيبت     غير از قفس اي مرغ گرفتار چه ديدي

انزوا و تنهايي پروين به او فرصتي بخشيد تا او به ياري پدر فاضلش به نظم و تدوين اشعار خويش بپردازد ، پنجاه سال است كه از درگذشت اين زن شاعر مي گذرد و همگان اشعار پروين را مي خوانند و وي را ستايش مي كنند اشعارش نزد همگان پذيرش يافته و بسياري از ابيان آن بصورت ضرب المثل به زبان خاص وعام جاري گشته است . افسوس كه زمانه با او مهربان نبود و بار دگر او را در غم و ناراحتي فرو برد و با مرگ پدر كه در 12 دي ماه 1319 هـ ق اتفاق افتاد و او را غرق در ناراحتي و حرمان كرد اين قطعه را در اندوه فراق پدر سرود :

پدر آن تيشه كه بر خاك تو زد دست اجل     تيشه اي بود كه شد باعث ويراني مــن

مــــه گردون ادب بودي و در خاك شدي       خاك زندان تو گشت اي مه كنعاني من

بــر سر خاك تو رفتم خط پاكش خواندم       آه از اين خط كه نوشتند به پيشاني من

شعر پروين شيوا ، ساده و دل نشين است مضمونهاي متنوع پروين به باغ پر گياهي مانند است كه به راستي روح را نوازش مي دهد اخلاق و همه تعابير و مفاهيم زيبا و عادلانه آن چون اختري تابناك بر ديوان پروين مي درخشد چنانكه استاد بهار در مورد اشعار وي مي فرمايند « پروين در قصايد خود پس از بيانات حكيمانه و عارفانه روح انسان را بسوي سعي و عمل اميد ، حيات ، اغتنام وقت ، كسب كمال ، همت ، اقدام نيكبختي و فضليت سوق مي  دهد . سرانجام آنكه او ديوان خوبي و پاكي است بدين  نحو گذشت .

فوت پروين

سرانجام سوم فروردين 1320 فرا رسيد پروين بي هيچ سابقة بيمار شد و حصبه گرفت ، پروين مانند هميشه متين و آرام بود . با آنكه در تب مي سوخت آه نمي كشيد پروين در لحظات آخر عمر از دايي خود كه هر روز بر سر بالين او مي آمد خواست تا براي مادر تسكيني باشد و بعد بيهوش شد و در نيمه شب جمعه 15 فروردين  1320 در آغوش مادر جان داد جنازه پروين در صحن حضرت معصومه در قم كنار آرامگاه پدرش به خاك سپرده شد .
اشعار پروين

كودكي كوزه اي شكست و گريست
چــه كــنم ، اوســـــتا اگــر پرسد
زيـــن شكسته شدن ، دلم بشكست
چــــــــــه كنم اگر طلب كند تاوان
گـــر نكوهش كند كه كوزه چه شد

 

كــــــــه مرا پاي خانه رفتن نيست
كــــوزة آب از اوست از من نيست
كار ايــــــــام ، جز شكستن نيست
خجلت و شـــرم ، كم زمردن نيست
سخنيم از بـــــــــراي گفتن نيست

 كــــــاشكي دود آه مــــــي ديدم
چــــيزها ديــــده و نـــخواسته ام
روي مـادر نـــــديده ام هـــــرگز
كودكــــان گــــريه مي كنند و مرا
دامـن مادران خوش است ، چه شد
خواندم از شوق هر كه را مـــــادر
از چه يك دوست بهر من نـگذاشت
ديشب از من خجسته روي بــتافت
من كه ديبا نداشــــــتم هــمه عمر
طوق خورشيد ، گـــر زمــــرد بود
لعل من چيـــست ، عقده هــاي دلم
اشــــك مـــن گوهر بنا گوشــــم
كودكان را كـــــــليج هست و مـرا
جامه ام را بــه نــــيم جـــو نخرد

تــــرسم آنـــــــگه دهــند پيرهنم
كودكي گفت مسكن تو كجاســت
رقعه ، دانم زدن بـــه جامة خويش
خوشه اي چـــــــند مي توانم چيد
هـــــــــــمه گويند پيش ما منشين

 

حيف ، دل را شكاف و روزن نيست
دل مــــن هم دل است ، آهن نيست
چشم طفل يــــتيم ، روشــن نيست
فـــــرصتي بـهر گريه كردن نيست
كه سر من بــــه هيــچ دامن نيست
گفت با من كه مـــــــادر من نيست
گــــر كه با من زمانه دشمن نيست
كـــز چه معنيت ، ديبه بر تن نيست
ديدن ايدوست ، چون شنيدن نيست
لعل من هم به هيچ معدن نيست
عـــقد خونين به هيچ مخزن نيست
اگرم گوهـــــري به گـــردن نيست
نــان خشك از براي خوردن نيست
ايــن چنين جامه ، جاي ارزن نيست
كــــه نــشاني و نامي از تن نيست
گـــفتم : آنجا كه هيچ مسكن نيست
چه كنم،نخ كم است و سوزن نيست
چـــــــه كنم در چراغ روغن نيست
هيـــچ جا ، بـــهر من نشيمن نيست

 بر پلاسم نشانده اند از آن
نزد استاد فرش رفتم و گفت
همگانم قفا زنند همي
من نرفتم به باغ با طفلان
گل اگر بود ، مادر من بود
گل من خارهاي پاي من است
اوستادم نهاد لوح به سر
من كه هر خط نوشتم و خواندم
پشت سر او فتادة فلكم
مزد بهمن همي زمن خواهند
چرخ ، هر سنگ داشت بر من زد
چه كنم خانه زمانه خراب

 

كه ترا جامه خزاد كن نيست
در تو فرسوده ، فهم اين فن نيست
كه ترا جز زبان الكن نيست
بهر پژمردگان  ، شكفتن نيست
چونكه اونيست، گل به گلشن نيست
گر گل و ياسمين و سوسن نيست
كه چو تو ، هيچ طفل كودن نيست
بخت با خواندن و نوشتن نيست
نقص خطي و جرم كلمن نيست
آخر اين آذر است ، بهمن نيست
ديگرش سنگ در فلاخن نيست
كــــــــه دلي از جفاش ايمن نيست

نظرات () تاریخ : جمعه 01 آبان 1394 زمان : 16:13 بازدید : 664 نویسنده : reyhaneh
ارسال نظر برای این مطلب

نام
ایمیل (منتشر نمی‌شود) (لازم)
وبسایت
:) :( ;) :D ;)) :X :? :P :* =(( :O @};- :B /:) :S
نظر خصوصی
مشخصات شما ذخیره شود ؟ [حذف مشخصات] [شکلک ها]
کد امنیتیرفرش کد امنیتی

تبلیغات
Rozblog.com رز بلاگ - متفاوت ترين سرويس سایت ساز
اطلاعات کاربری
آرشیو
  • 1396
  • 1394