close
تبلیغات در اینترنت
تحقیق درمورد ماکیاول
درخواست فیلم دانلود سریال جدید دانلود فیلم ایرانی دانلود فیلم خارجی
  • لیست کلیه تجربیات دبیران برای رتبه خبره و عالی

    لیست کلیه تجربیات دبیران برای رتبه خبره و عالی

  • لیست و فهرست کلیه اقدام پژوهی ها

    لیست و فهرست کلیه اقدام پژوهی ها

  • رمز های جی تی ای 5 بصورت کامل

    رمز های جی تی ای 5 بصورت کامل

  • معرفی دانشکده سلامت دانشگاه علوم پزشکی شهید بهشتی

    معرفی دانشکده سلامت دانشگاه علوم پزشکی شهید بهشتی

  • معرفی دانشکده سلامت دانشگاه علوم پزشکی شهید بهشتی

    معرفی دانشکده سلامت دانشگاه علوم پزشکی شهید بهشتی

  • آشنایی با دانشکده فنی انقلاب اسلامی

    آشنایی با دانشکده فنی انقلاب اسلامی

  • آشنایی با دانشکده فنی انقلاب اسلامی

    آشنایی با دانشکده فنی انقلاب اسلامی

  • آشنایی با دانشکده فنی انقلاب اسلامی

    آشنایی با دانشکده فنی انقلاب اسلامی

  • معرفی نظام آموزش عالی فیلیپین

    معرفی نظام آموزش عالی فیلیپین

  • معرفی نظام آموزش عالی ترکیه

    معرفی نظام آموزش عالی ترکیه

تبلیغات در سایت تبلیغات در سایت
  • تاریخ ارسال : دوشنبه 20 مهر 1394
  • بازدید : 454 مشاهده

تحقیق درمورد ماکیاول

اندیشه سیاسی ماکیاول حذف دین و اخلاق از گردونه سیاست است. وی ضمن انکار قانون الهی کاملاً تفکر عادی سیاسی دارد و هدف زندگی را رفاه و لذایذ مادی می‌داند. ماکیاول اصل را درحکومت قدرت میداند و ابزار لازم قدرت را یاد آور میشود. گرچه معتق است که معلوم نیست انسان صاحب فضیلت از این ابزار استفاده کند وی حکومت جمهوری را بر حکومت سلطان (سلطنتی) ترجیح میدهد..

ماکیاول تباهکاری را روشی نکوهیده برای بدست آوردن قدرت سیاسی می داند و برای کسی فضیلتی نیست که با کشتن همشهریان و خیانت ورزیدن به دوستان و بی بهره بودن از دین و ایمان به شهریاری برسد زیرا بدین گونه قدرت به دست می آورد ولی نام بدست نتوان آورد. ولی این ملاحظات مانع از آن نمی شود که او از واقع بینی خاص خود دست کشد زیرا می داند که بسیاری از شهریاران به همین شیوه قدرت یافته اند ازین رو به آنان اندرز می دهد که تباهکاری خود را چگونه انجام دهند تا دولت نو یافته را نگه دارند. به نظر او شهریار پس از فتح هر کشور باید ترتیبی دهد که همه تباهکاری بیرحمانه اش یکباره انجام گیرد تا مردم کمتر رنج بکشند ولی لطف را باید کم کم مقرر داشت تا مردم بیشتر لذت ببرند.

ماکیاول معتقد است که داشتن و مراعات خصایل اخلاقی خطرناک است ولی تظاهر به داشتن آنها سودمند است.شهریار باید وانمود کند عادل و دادگر و منصف و درستکار است ولی در واقعیت خلاف این امور رفتار کند..

ولی اگر دولتها هر قدر در تحمیل اراده خود بر مردم کامیاب شوند خشم پنهان مردم مانعی بر سر راهشان است و همین طور امروزه افکار عمومی جهانی سبب شده سرسخت ترین دولتها یارای مقاومت در برابر فشارش را نداشته باشند و لذا این دولتها برای مدت دراز نمی توانند به عواقب اخلاقی سیاستشان بی اعتنا باشند و این شاید آن چیزی است که به تصور ماکیاول نرسید.

ماکياولي چه کسانی اند

قدرت اندیشه ماکیاول چیست

نيکولو ماکياولي، از رجال نامدارعهد رنسانس ايتاليا، نويسنده کتاب هاي معروف شهريار و گفتارها و کسي که در مطالعه انديشه سياسي غرب به مثابه يک نقطه عطف مورد تامل قرار مي گيرد، نخستين انديشمند و متفکر سياسي غرب است که سياست مدرن را در تضاد با سنت اخلاقي - مذهبي اروپاي قرون وسطي بنيان نهاد.

در حقيقت، آنچه ماکياولي را صاحب شهرت ساخته انديشه هاي متفاوت او است که وي را به روشني انديشمندي مبلغ و پشتيبان سياست تمرکز قدرت نشان مي دهند، همان انديشه هايي که موجب شد ملقب به معلم اهريمني، آموزگار شرارت، فيلسوف شيطاني شود و همان باورها و تفکراتي که سبب شد از سويي، برخي متدينان و الهيون نوشتارهاي او را مواعظ شيطاني بخوانند و از ديگر سوي، شماري از فلاسفه و انديشمندان آراي او را توجيه گر منافع قدرتمندان، زورمداران و توجيه کننده کاربرد هر وسيله ممکن براي نيل به هدف بدانند.

به عبارت ديگر، ماکياولي بنيان گذار انديشه سياسي مدرني است که با تدوين و تبيين مفهوم نويني از سياست با سنت سياسي روزگار خويش فاصله اي افزون مي گيرد.

انديشه سياسي اقتدارگرايانه ماکياولي در واقع گسست کامل از انديشه کلاسيک در فلسفه سياسي غرب بود.

با اين وجود، آنچه روشن است، به جز بسياري حکومت گران که ديدگاه هاي ماکياولي را کعبه آمال خويش ساختند شمار افزون تري از بزرگان وادي انديشه و صاحبنظران عرصه فلسفه نيز تحت تاثير انديشه ها و افکار او قرار گرفتند.

به عنوان نمونه، ژان ژاک روسو و اسپينوزا هر دو در فلسفه سياسي خويش دنباله روي ماکياولي بودند، هگل نيز که شاهد تجزيه و متلاشي شدن امپراتوري آلمان بود پاسخ پاره اي از پرسش هاي پرشمار خود را از طريق تفحص، جست وجو و کند وکاو درآثار و احوال ماکياولي دريافت.

اين نويسنده نامدار ايتاليايي که در نظرش دنيا واجد اصالت و در اين دنيا نيز «قدرت» اصل است، آثار پرشماري در باب سياست دارد که مهم ترين آن ها دو کتاب است.

نخستين اثر که، شهريار، نام دارد يکي از مهمترين و جاودانه ترين آثار عهد رنسانس به شمار مي آيد که در آن ماکياولي چهره زمامدار مطلوب و موردنظر خويش را ترسيم مي کند و به تصوير مي کشد و ديگر کتاب، گفتارها، نام دارد که البته در آن ماکياولي هدف خود را پي بردن به عوامل و مولفه هايي مي داند که موقعيت مسلط، چيره و برتر امپراتوري روم باستان را امکان پذير ساخته بود.

افراد و اشخاصي که کتاب شهريار را خوانده باشند و سپس به کتاب گفتارها مراجعه کرده باشند دچار شگفتي افزون خواهند شد و چه بسا که سريعا برآيند افکارشان آن شود که ماکياولي در بازه زماني حدفاصل نگارش اين دو کتاب دچار دگرگوني فکري و شايد استحاله شده است، زيرا وي در کتاب شهريار بر پادشاهي و اقتدار آن به عنوان نظام مطلوب و مشکل گشاي جامعه سياسي تاکيد کرده و استدلال هايش را بر پايه رابطه اي پيچيده بين اخلاق و سياست استوار کرده که فضيلت شهرياري را با قدرت درک و عمل در جهان سياست و توانايي هاي سبعانه جهت اعمال خشونت، رياورزي و فريبکاري در هم آميخته است، اما در کتاب گفتارها او آزادي، حکومت جمهوري، کارهاي نوآوران سياسي که قوانين و نهادهاي جمهوريت را بنا نهاده است.

منازعه آشکار بين جمهوري خواهي ماکياولي در کتاب گفتارها و گرايش هاي نخبه گرايي او در کتاب شهريار به تفاسير گسترده در مورد آراي سياسي او و ماهيت و معناي ماکياوليسم در انديشه سياسي غرب کمک کرده است. با اين وجود، از اين اختلاف و افتراق نبايد استنباط تعارض و دوگانگي ميان دو اثر کرد، چرا که مطالعه دقيق اين دو اثر مشهور، خواننده را بدين باور و نکته رهنمون مي سازد که روح حاکم بر هر دو کتاب يکي است و هدف اساسي و آرمان قلبي ماکياولي در هر دو کتاب به ظاهر متناقض خود ايجاد يک دولت قدرتمند و حکومت با ثبات در وطن خويش يعني سرزمين ايتاليا است.

اين بدان معنا است که ماکياولي به تعبيري به دنبال سامان بخشيدن به هستي اجتماعي در ميهن خود از طريق تاسيس دولتي نيرومند بوده است.

به عبارت ديگر، همان گونه که مايکل فاستر، نويسنده نامدار کتاب خداوندان انديشه سياسي، نيز بيان داشته، خلاصه مطالب هر دو اثر نشان دادن خصوصيات و ويژگي هاي يک حکومت توانا و راه هاي نگهباني از اقتدار و عظمت آن است.

البته ديدگاه هايي ديگر نيز وجود دارد که دريچه نگاهشان اندکي با ديدگاه ياد شده متفاوت است، چنان که ويتگنشتاين و هابرماس اعتقاد به آن دارند که گفتمان حاکم بر شهريار گفتمان امنيت است و گفتمان حاکم بر گفتارها گفتمان آزادي. البته اين نکته را هم نبايد دور از نظر داشت که ماکياولي ميدان سياست را در مقام مقايسه و سنجش با دوران کلاسيک بسيار تنگ تر و محدودتر کرد و با تدوين مفهوم جديدي از سياست با سنت سياسي روزگار خود به طور کامل فاصله گرفت.

در حقيقت، در حالي که ارسطو سه نوع حکومت مونارشي، آريستوکراسي و دموکراسي را برمي شمارد و نظام هاي حکومتي خودکامه، اليگارشي و آنارشي را تنها در صورت انحطاط سه نوع نخست پديدار مي يابد، ماکياولي از اين گونه تقسيم بندي هاي ارزشي گريزان است و تنها دوگونه دولت فردي و دولت جمعي را مي شناساند و تلاش مي کند پاسخي بر پرسش هاي سه گانه زير بيابد: چگونه مي توان قدرت به دست آورد؟ به چه سان مي شود قدرت را حفظ کرد؟ و به چه ترتيب مي توان جلوي از دست رفتن قدرت را گرفت؟ در واقع، او در پي يافتن پاسخ پرسش هايي اين چنيني بود و نتيجه اش آن شد که در کتاب شهريار هرگونه اقدامي را براي پايه گذاري دولت ايده آل خويش مجاز دانست و با صدايي رسا اعلام داشت که «شهريار بايد همه کار انجام دهد تا دولت خود را برقرار سازد و امنيت را حاکم کند.» اما اين نکته را بايد در نظر داشت که اين نکته تنها پاسخي بر نخستين پرسش بود و دومين و سومين پرسش را در حقيقت در کتاب گفتارها پاسخ گفت و بيان داشت که پس از بنيان نهادن يک دولت نمي توان به تداوم آن اميدوار بود مگر به مدد آزادي.

در واقع، او درگفتارها تاکيد کرد درست است که دولت مقتدر را تنها بر پايه زور مي توان برپا ساخت اما استمرار و دوام آن به هيچ وجه با زور ممکن نيست و تنها آزادي سياسي و مشارکت شهروندان است که مي تواند تداوم و بقاي يک دولت را تضمين کند.

بي گمان مي توان گفت در پس توصيف و تجليلي که ماکياولي از قدرت مي کند نکته اي نهفته است، شايد تعبير سيد محمد خاتمي در کتاب، از دنياي شهر تا شهر دنيا، را بتوان راست پنداشت که بيان داشته است: «درست است که وي قدرت را بي هيچ قيدي مي ستايد و هرکاري را، منتها به شيوه اي خاص و حتي الامکان با ظاهري آراسته براي تثبيت توسعه و تداوم قدرت مجاز مي شمارد، اما با تحليل دقيق تر آثار اين نويسنده مي توان مراد و مقصد دورتر را که قدرت با همه حرمت و علوي که در نظر وي دارد وسيله رسيدن به آن مقصد عالي است، دريافت.» البته مي توان گفت آن مقصد عالي مورد اشاره، سامان بخشيدن به هستي اجتماعي از طريق ايجاد حکومتي توانمند بوده است.

شايان توجه است، بسياري از انديشمندان ماکياولي را که روحيه «ماده انگار» خود را گاه به صراحت تمام و گاه به تلويح نشان مي دهد به سبب ارايه رهنمودهاي غيراخلاقي مورد نکوهش قرار داده و از او به عنوان کسي ياد کرده اند که اخلاق را زير پا نهاده است. اما حقيقت آن است که اساس و پايه هاي تفکري که اخلاق ماکياولي بر آن شکل گرفته است بدانگونه است که اخلاق موجوديت يافته در گذشته، ديگر جلوه گر معياري نيکو براي يکايک جامعه نيست.

اين بدان معني است که اخلاق قرون وسطايي، اخلاق کاتوليکي، اخلاقي که منشا آن کليسا است ديگر نمي تواند ميزان و سنجشي مناسب و درخور براي جامعه باشد، بلکه آن اخلاقي قابل قبول و شايسته است که زاييده صاحب قدرت باشد، يعني تنها، اخلاقي که شاه يا حاکم در جامعه منتشر مي کند قابليت پذيرش دارد.

به عبارتي ديگر، ماکياولي رفتار براساس قانون را درخور انسان و رفتار با زور را شايسته ددان مي پنداشت، با اين حال شهريار را ناگزير از اعمال روش ددان نيز مي دانست.

در نظر ماکياولي که بنيان قدرت را مورد بررسي و بازبيني قرار داده بود اصل اين مطلب يعني اخلاق مهم نيست بلکه مهم آن است که شهريار بداند چگونه روش انسان و ددان را نيک به کار بندد و اگر روزي ناگزير از به کار بردن شيوه ددان شد هم شيوه شيران و هم شيوه روباه را بتواند به اقتضاي زمان به نحو احسن به کار برد.

آنچه مطالعه آثار ماکياولي و به ويژه دو کتاب يادشده به دست مي دهد آن است که وي، سياست مدرن را در تضاد با سنت اخلاقي بنا نهاد.

او بر خلاف افلاطون و ارسطو که اخلاق را بر سياست مقدم مي دانستند اخلاق را به چارچوب سياست آورد و اعلام داشت که اين دولت نيست که بر بنياد اخلاق شکل مي گيرد، بلکه اخلاق است که در درون دولت شکل مي گيرد.

در حقيقت، ماکياولي کمر همت بربسته بود تا با تحليل امور، ريشه هاي طبيعي مطالب اخلاق را در متن وجود آدمي فارغ از هرگونه جنبه ماورايي و قدسي بجويد و امر تحقيق در سياست را از الهيات و حکمت اخلاقي جدا سازد و در عين حال تشريح و تصريح نمايد که دول و سلاطين و زمامداران چگونه رفتار مي کنند و چگونه کرداري بايد پيشه کنند.

شماري از نويسندگان چون دکتر علي بيگدلي، نويسنده کتاب تاريخ انديشه هاي سياسي غرب از طالس تا مارکس، بر آن باورند که، نقطه عزيمت تفکر ماکياولي را نقطه شکل گيري تمدن نوين و جديد غرب و آغاز نوزايي اروپا بايد برشمرد و حقيقتا نيز چنين است که ماکياوليسم از ارکان مهم، اصلي و تشکيل دهنده عصر رنسانس به عنوان نقطه عزيمت و پيشرفت تمدن جديد غرب به حساب مي آيد.

ناگفته پيدا است، ماکياوليسم و ناسيوناليسم که ماکياولي يکي از به وجود آوردندگان اصلي آن بوده است، در زمره مجموعه ايسم هايي بودندکه ستونهايي استوار به وجود آوردند و قصر رنسانس بر روي آن ها پاگرفت.

با توجه به مطالب گفته شده، مي توان، اذعان داشت ماکياولي که به تعبير نگارنده کتاب تاريخ جهان نو، رابرت روزل پالمر، مهمترين نويسنده ايتاليا و شايد در اروپا در دوره رنسانس بود به يقين به آن چه که امروزه ماکياوليسم و ماکياول گرايي خوانده مي شود معتقد نبوده و شايد بتوان گفت او با وجود ايده هاي اقتدارگرايانه اش يک آزاديخواه و يک ليبرال مدرن بوده است، هرچند نکته نهفته در پس آراي ماکياولي به تعبير سيدمحمد خاتمي «چيزي جز هسته اوليه ناسيوناليسم نيست»، امري که در آتيه محور حاکميت و منشا حقانيت قدرت در صحنه انديشه و واقعيت سياست غرب شد.